عمومی

می‌خواهم زنده بمانم!/روایت عباس معروفی از ۱۸ ماه جنگ با سرطان

«گفتی الی از ودم نویسم. الا دیگر ده ماه است از نان، دس لو ا نیر و نیمرو، راست و… م نوشم و ر می نوشم؛ سوپ وش دو اَرچ معلق می ند اِرموزی رام می رستند.»

مجله ایرانی لاس سهیلا دیقی: سال ودای نویسنده ر از ترسیش سرطان دد لنفاوی داد. او که این سال‌ها را در کشور آلمان اسپری می‌کرد، در بیمارستان «شاریته» برلین به عمل جراحی سخت تن داد و شاید امیدوار بود بر این بیماری که سخت گریبانش را گرفته بود، چیره شود اما نشد. سرانجام اس معروفی، نجشنبه ریورماه مام د و او ما را در

اینجا ا م روایت ای اس معروفی را از ن نگ نابرابر مرور می نیم:

نبه از مم اشک می مد، اشک ام مال و!

از الودم نویسم. الا دیگر ده ماه است از نان، دس لو ا نیر و نیمرو، راست و … ده ماه است ول ُل سلان مینوشم و ر مینوشم. سوپ وش دو اَرچ معلق میند، اِرموزی رام میرسند. مینوشم و مینوشم. و دامشان نگفته ود: «لذتی در وردن ست در نوشیدن نیست»؟

سرطان ویرانگرست و دتر از ن راحیاش ا از دنت را ردارند، دور ریزند. یک تکه استخوان ساقم را گذاشته‌اند فک، نصف زبانم را از آن‌ها می‌آورند تکه‌ای از ماهیچه رام پیوند زده‌اند، هفت سانت شاهرگم را کوتاه کرده‌اند، دندان‌هام و بعد هم متاستازی که تومور مغزی کند و از جمجمه‌ام بیرون بکشد. اگر رگواری و مراقبت رفیقای نازنینم روفسور رحمانزاده، و وبم من مصلحی نبود، نمیدانم مید. وجود رشتگان من میوید و وشاقبالترین دم این ری، و سرشار از امید و ایی است. میواهم نده منم، رضا درونم را وش نگه دارم، داستان نویسم و ​​لا از رزندان مردم ردانم. دیروز سورملینا الهاش را ود، لش ردم. دستای وچولوش را دور ورتم اسه رد: «عباس! و وب میشی؟» م لی ود. «یعنی ند ای د وابم؟» انگشتاش را روی ورتم مردم. ندید و وسم رد. س اید وب وم، ابای نیمکارهام را مام نم و لی ای نگ دیگر. وانهای ورم، دانشجویان م دیدنم میند. میواهم نده منم رچه مکار دهام. نمیوانم ار ساعت نفس نویسم. ولی ا ورزش آن دایت میروم، اب اپ میکنم، میخوانم، مینویسم، ار منم. و دامشان نگفته ود «لذتی در اری ست در ار نیست»؟

نبه از مم اشک میآمد. نبه مینا نگران نگاهم رد: «بابا، را ورتت ده؟ نگ ن ای دکتر.» رای من ام اشتم. : «عباس ون، این ماریه اسم لج ل. الان میام.» و ا دیروقت اینجا ماند. درد ندارم، نیستم، ند دهام. نایام دچار اختلال د. ا مم از میماند و اشک میریزد. لابد روانه میرد. از روباه اگزوپری مد در. راش نان ردم، سمان نگاه رای سرک دست آن دادم. ندید، : «آب!» م مه اشک ام مال و!

من رگز مرگ ر نکردم

من رگز مرگ رندام. ازش نمیدانم را اید ن مرا رفتار ند؟ هنوز هیچ‌کسی از آن دنیا برنگشته است که شکل و شمایل و دلیل حضور نکیر و منکر را برای ما تصویر کند، مرگ و نکیر و منکر بر زمین می‌زند که آدم‌ها را به میخ و سیخ بکشند: «چی می‌پوشی؟ مینوشی؟ ای ودی؟ را ودی؟» من میدانم «عقبای ر نی دنیای ن است.» پس به زندگی فکر می کنم، جای ۹۸ بخیه دور گلویم پاک می شود، زبانم را باز می کنم و می توانم بگویم، بخورم، در آینه به خودم لبخند بزنم، به قول آن دوست افغان: «سر باشد، کلاه پیدا می شود. » ا ماری مینگم و ر روز

سالها در آنادا مهمان دانشجویم ودم مرا رد دربزرگ سرخپوستش در روستای رنهای . ار وقتی از لمه وب ا د رف دم دربزرگه : «ما این دو ا واژه را در رهنگمان نداریم. لزوما وب ا د نیست، و وقتی مرگ، واب، ماری، مین، وا، نان، داری، سیب، مار، رب، ل، م، روانه.» نا زندگی من ور ورد ا ر نار ایم، ن سر م نم ا از ایگاهم رود م. من انسانم در رهنگ استانی ما ایرانیا رای دارم و انتخاب ادان و دوزخ ویش را ن می. ای اد میلیون انسان نیستم، ای رزندم نیستم راش میم رم. رای دارم سعی میکنم منم رامش نکنم.

انتهای ام

مشاهده مطالب بیشتر
دکمه بازگشت به بالا